روزهای عجیبی رو داریم میگذرونیم. البته که از این روزهای عجیب کم ندیدیم توی همین عمر محدودمون! دیگه این روزا حتی نیاز به دلیل خاصی برای جاری شدن اشکام وجود نداره. ینی دلیل که زیاده ولی اینجوری نیست که بخوام بشینم بهشون فکر کنم و اشک بریزم! دارم زندگیمو میکنم. در واقع مجبورم زندگی کنم. دارم مسواک میزنم گریه ام میگیره‌. زیر دوش حمومم گریه ام میگیره. نشستم روی صندلی و منتظرم دوستم بیاد گریه ام میگیره. یه جمله خیلی ساده میخونم توی اینستا گریه ام میگیره. به دیوار زل زدم گریه ام میگیره. پر از احساسات مختلف و غیرقابل بیانم. احساساتی که البته برام آشنان. چون همونطور که گقتم کم ندیدیم از این روزا. نمیدونم. کاش حداقل پایان شب سیه سفید باشه جدی!